من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیمچشمه آرزو های من و تو جاری استابرهای دلمان پربارندکوه های ذهن و اندیشه ما پا برجادشت های دلمان سبز و پر از چلچله هاروز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریزمن و تو می دانیمزندگی در گذر استهمچو آواز قناری در باغمن و تو می دانیمزندگی آوازی است که به جان ها جاری استزندگی ن فرشته نیستم، انسانم...
شب آرامی بودمیروم در ایوان، تا بپرسم از خودزندگی یعنی چه؟مادرم سینی چایی در دستگل لبخندی چید، هدیهاش داد به منخواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجالب پاشویه نشستپدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی دادشعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقینبا خودم میگفتم:زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریستزندگی ف فرشته نیستم، انسانم...